تبليغاتX
رویای خیس







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





        لحظه‌هارو با تو بودن                             در نگاه تو شكفتن

       حس عشق رو در تو ديدن                        مثل روياي تو خوابه

            با تو رفتن

           با تو موندن

              مثل قصه تورو خوندن                              تا هميشه تورو خواست

               مثل تشنگي آبه

       اگه چشمات من رو مي‌خواست                            تو نگاه تو ميمردم

             اگه دستات مال من بود                          جون به دستات مي‌سپردم

            اگه اسمم رو مي‌خوندی                              ديگه از ياد نمي‌بردم

            اگه با من تو مي‌موندی                                 همه دنيارو مي‌بردم

            بي تو اما سرسپردن                                   بي تو و عشق تو بودن

            تو غبار جاده موندن                                      بي تو خوب من محاله

         بي تو حتي زنده موندن                                  بي هدف نفس كشيدن

           تا ابد تورو نديدن                                          واسه من رنج و عذابه

         توي آسمون عشقم                                      غير تو پرنده‌اي نيست



[+] نوشته شده توسط یک عاشق تنها در 5:50 بعد از ظهر | |







به نام خداوند مهر گستر

خداحافظ ای مسافر غریب دشت شقایق

 

دفتر شعرم رو باز کردم ..صفحه اولش رو باز کردم ..یاد چهار سال پیش افتادم

چهار سال پیش که شروع دل بستگیم بود...با خودم گفتم کی گذشت چجوری چهار سال برات منتظر موندم

اول صفحه اون بالا نوشته بودم به نام کسی که هیچ وقت تنهایم نمی گذارد...

پایین ترش نوشتم خدا جون تو وجود من یه حسی هست که تا به حال هیچ وقت نبوده

یه حسی که نمیتونم بیانش کنم یا روی کاغذ بیارم ..فقط میدونم چیز با ارزشی بهم دادی

حس عاشقی ..........

شدم یه مسافر..پام رو گذاشتم تو جاده عاشقی ...جاده شقایق ها

شروع به نوشتن کردم اولین شعرم ...

.یاد عشق تو در دلم خواهد ماند .......در جاده عشق پای در چای پای تو خواهم نهاد

عهدی را که با دل خود بسته ام..........راهی را که ه خاطر عشق تو رفته ام ...........

نیمه شب توی سکوت خودم ورق میزدم و چهار سال از عمر خودم رو دوباره به یاد آوردم

رسیدم به آخرین شعرم .............

کاش باران می شست گناهانم را گناه عشق گناه عاشق شدنم را ............

انگاری یکی بهم گفت دیگه بسه .....انگاری رسیده بودم ته خط ...........

چه لحظه تلخیه وقتی میرسی ته خط و میبینی برای کسی این جاده رو رفتی و

اون نفر انتهای جاده منتظرت نیست .....کسی ته این جاده منتظر اومدنت نیست

مسافر دشت شقایق ها نه به دشت شقایق رسید نه چشمش  یه شقایقی رو دید

نمیدونم چی میتونستم آخر دفتر شعرم بنویسم !!!قلمم رو گرفتم و آخر قصه خودم رو اینجوری تموم کردم

نوشتم به نام کسی که هرگز تنهایم نمی گذارد

نوشتم خدا جون چهار سال پیش منو تنها نزاشتی حالا هم تنهام نمیزاری میدونم هیچ وقت تنهام نمیزاری

بهت گفتم تو از آینده من خبر داری ..اگه من نمیتونم خوشبختش کنم دلم نمی خواد بهش برسم

هر چند سخت ولی بهش نرسم بهتره ..آخه آرزوی من خوشبختیشه چه بامن چه با کس دیگه ای

فقط اینو ازت میخوام خدا جون توی زندگیش خوشبخت بشه

دفترم رو بستم ولی .....................

همیشه فکر میکردم که دفتر شعرم یه روزی یه جایی  توی خاطراتم خاک میخوره و...........

هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که برای فراموش کردنش بخوام مجبوربشم دفتر شعرم رو آتیش بزنم

ولی چاره ای نداشتم بجز از بین بردن خاطره هام

اینجا رو هم برای اون ساخته بودم (مسافر دشت شقایق)

اینجا براش نوشتم .....اینجا براش گریه کردم .....اینجا براش .....و اینجا فقط به خودش فکر میکردم

دوست داشتم هفتم دی برای تولد مسافر دشت شقایق کولاک کنم ولی میخوام جشن تولدش رو با

روز مردنش یه جا بگیرم.....خیلی برام سخته ...اینجا خونه منه خونه دلتنگی هام ...

چاره ای ندارم که اینجا رو هم از خاطراتم پاک کنم ...دوست ندارم بعد چند وقت چشمم به جایی بیفته که......

امااهر چی رو از اینجا پاک کنم دوستایی که تو این یه سال منو تنها نزاشتن رو فراموش نمیکنم


[+] نوشته شده توسط یک عاشق تنها در 5:47 بعد از ظهر | |







دل تنگ

 دلم تنگ است

 دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است


[+] نوشته شده توسط یک عاشق تنها در 5:43 بعد از ظهر | |







گریه های شبانه

Image and video hosting by TinyPic 

تو مثله راز پاییزی و من رنگ زمستانم

 

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم

 

 

 

این بیت شعر واسه من خیلی خیلی ارزش داره چون به من یاد اوری میکنه که در برابر معشوقت کمتر از خاک گلدان هستی.میدونین چیه نظر من درباره با منظومه عشق اینه که عشق و عاشقی دلیل منطقی و ظاهری نداره به یه عبارت دیگه نگاهه خریداری داخل عاشق شدن(واقعی)وجود نداره ،عشق یعنی دیوانگی،عشق یعنی از خود گذشتن،عشق یعنی نه اینکه هر ان کس که تورو فقط به خاطر خودت میخواد عاشقانه با او بمان و عاشقش باش ،عشق یعنی حسرت،عشق یعنی سوختن،عشق یعنی بیداریهای شبانه ،گریه وقتی که به ماه نگاه میکنی،عشق یعنی شکستن،خورد شدن،عشق یعنی...        

 

 

   میدونم برات عجیبه این همه اسرارو خواهش

 

  این  همه خواستن دستت بدونه حتی نوازش        

 

میدونم که خم نداره واسه تو گریونه دردام

 

میگذری از من و میری اما باز من بر میگردم     

 

میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم

 

پیش همه ی بدیهات چه جوری بازم صبور

 

میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم

 

دور میشی منو نبینی ،باز سراغتو  میگیرم

 

میدونی چرا همیشه من بدهکاره تو میشم

 

وقتی نیستیم یه جور با خیالت رازی میشم

 

میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم

 

تو نبین گریه هامو من دو چشمامو میبندم   

 

چاره ای جز این ندارم اخه خون شدی تو رگهام

 

میمرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام

 

میدونم یه روز میفهمی  روزی که دنیارو گشتی

 

من چه جوری تورو خواستم تو چه جور ازم گذشتی

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط یک عاشق تنها در 5:11 بعد از ظهر | |







كاش مي شد اشك را تهديد كرد، مدت لبخند را تمديد كرد

  اگه روزی من مردم و تو مرا دوست داشتی هر ۵ شنبه به مزارم بیا،

گل سرخی را روی قبرم بگذار

تا همیشه ان گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بیارم.

ولی....

.... اگر تو مردی

.......... من فقط یک بار برمزارت می آیم

و آن دسته گل سفید مریم را با خون خود سرخ خواهم کرد و برایت هدیه می کنم

و عاشقانه در کنارت جان می سپرم تا بدانی تنها نیستی

 

  


[+] نوشته شده توسط یک عاشق تنها در 5:8 بعد از ظهر | |







... رفت ...

رفت.... رفت و با رفتنش روشنایی رفت ... رفت و با رفتنش دیگر ما ه در شب ندرخشید ... رفت و با رفتنش دیگر هیچ کبوتری در حیاط خانه من دانه نخورد ... رفت و با رفتنش سیاهی با لهای کلاغان بد خبر ، جانشین رنگ خوش بالهای مرغان عاشق شد ... به اتاقمان میروم ....  هنوز ملحفه ای که اخرین صبح با هم بودنمان او از روی خود کنار زد و برخاست ، مچا له است   ...گریه ام میگیرد .... بر سر میز ارایشش میروم ، موهایش هنوز در لابلای عمودهای شانه اش هست ... انان را یکی یکی و با احتیاط از شانه جدا میکنم ... در خیالم ارزوی رجعت دارم ... میخواهم بروم ... میخواهم بروم و باز هم او را روی زانو های خود بنشا نم و موهایش را شانه کنم ولی این بار برای همیشه ...شانه اش را محکم در دستم میفشارم و  داد میزنم ای مسافر خسته دل من دیگر نمیخواهم بی تو باشم .............. مرا در یاب ..................................

 


[+] نوشته شده توسط یک عاشق تنها در 5:6 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com